تبليغاتX
ساحل آرام دریا

ساحل آرام دریا

دانی که کیست زنده ؟

آن کو ز عشق زاید‏

اگر عشق عشق باشد چگونه می‌تو ان به غیر از معشوق اندیشید؟ چگونه می‌توان عاشق و معشوق و عشق را از هم جدا کرد؟ آن که می‌گوید زمانی عاشق بودم یا زمانی معشوقی داشتم و اکنون ...، او اصلا عشق نمی‌داند. همه زیبایی عشق به جاودانگی آن است و سخن همان است که فروغ گفت: "اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه‌ای است."

گویند اگر عشق بیاید چنان بر عقل سیطره یابد که عقل را در هم می‌کوبد و چشمان خرد را کور می‌سازد. ولی من می‌گویم اگر عشق عشق باشد کوری‌اش نیز روشنایی است، هزار برابر روشنای چشمان نیم سوی آنان که عشق را نمی‌دانند. اگر عشق عشق باشد بال می‌دهد. بالی برای پرواز در سرزمینی به نام محبت که عطرش با عطر بهشت برابری می کند و نسیمش با نسیم جان نواز صبح.

عشق اگر عشق باشد هر روز جوشش و آتشش فزونی یابد و خلاص از عشق محال.

گمان نمی‌برم اگر تمام نقاشان سترگ تاریخ هنر جمع شوند، بتوانند ثانیه‌ای از عشق میان عاشق و معشوق را به تصویر درآورند و یا تمام شاعران گستره بشریت بتوانند آن را به تمثیل درآورند. کدام قدرت را با عشق برابر توان کرد؟

کسانی ‌گویند که "از دل برود هر آن چه از دیده رود." آری کشش‌های کودکانه با غمزه‌ای یا عشوه‌ای می‌آید و با چند صباح دوری، کپک می‌زند و می‌رود. ولی این را چه نسبت است با عشق؟ عشق، همه‌ی بقا و هستی عاشق است؛ شوریدگی اوست، یکتا شدن است با معشوق. و مگر برای عاشق دلی جز دل معشوق می‌ماند که از صفحات آن، عکس رخ یار برود؟

آتش ست این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر مِی فتاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:18  توسط ...... 

گاهی با خود می‌اندیشم که نکند حتی ذره‌ای از وجودم یا سلولی از قلبم یا یک نفس از عمرم بدون عشق تو بگذرد و من شرمنده عشق شوم و حتی نگران می‌شوم و چشمانم بر آن لحظه هولناک می‌گرید.

می‌دانی محبوب من؟ دلم می‌خواهد که در عشق تو چنان باشم که داستان‌های عاشقانه شرمنده باشند و بلندای عشق تو در جانم بر اوج آسمان نیز فخر فروشد و می‌خواهم که اگر هر زندگی باید به رنگی باشد، رنگ من، عشق تو باشد و اگر هر جانی را باید عطری باشد، جان من فقط بوی محبت تو را دهد.

شاهد نیکو خصال خورشید وش من! زیر باران که راه می‌روم آن چنان که رسم مردمان روزگار است طراوت عشق تو را به باران مانند می‌کنم ولی زود از گفتار خود شرمم می‌آید و با خود می‌گویم کدام باران می‌تواند نماینده طروات و شادابی عشق به تو باشد؟ اگر قیاسی شاید و باید، باران را بایست با عشق سنجید. و اگر در شبی صاف، ستاره‌های آسمان را می‌نگرم و دل به خیال عشق می‌سپارم، رؤیاهای کودکانه‌ام مرا به دنبال یافتن آن ستاره پرنوری که تو را می‌ماند، ترغیب می‌کند اما عشق مواج و خروشان کجا و سوسوی ستاره‌ای در آسمان هر چقدر هم که زیبا باشد کجا؟

من را برای عشق به تو و ماندگاری بر آن و فرونی آن در هر لحظه و زمانی، هزار هزار دلیل است و از آن میان یکی آن است که جان و روح و دلم تشنه عشق توست و این آتش درونی را جز آب گوارای عشق تو درمانی نیست.

تا ابد در جان شیفته و مشتاق من خواهی ماند و ترانه‌های جان من همگی نغمه‌های عشق توست
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:13  توسط ...... 

به دنبال توام منزل به منزل بريشان مي روم ساحل به ساحل به خوابت ديده ام رويا به رويا به يادت بوده ام فردا به فردا بس از تو روح سرگردان موجم هنوزم تشنه ام دريا به دريا تو را تنهاي تنها مي شناسم تو را هرجا ي دنيا مي شناسم به دنبال توام منزل به منزل بريشان مي روم ساحل به ساحل
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط ...... 

اي كه بي تو خودمو تك و تنها مي بينم هر جا كه با مي ذارم تو رو اونجا مي بينم يادمه چشماي تو بر درد و غصه بود قصه ي غربت تو قد صد تا قصه بود ياد تو هر جا كه هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه تو برام خورشيذد بودي توي اين دنياي سرد گونه هاي خيسمو دستاي تو باك ميكرد
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط ......  | 

گاهی با خود می‌اندیشم که نکند حتی ذره‌ای از وجودم یا سلولی از قلبم یا یک نفس از عمرم بدون عشق تو بگذرد و من شرمنده عشق شوم و حتی نگران می‌شوم و چشمانم بر آن لحظه هولناک می‌گرید. می‌دانی محبوب من؟ دلم می‌خواهد که در عشق تو چنان باشم که داستان‌های عاشقانه شرمنده باشند و بلندای عشق تو در جانم بر اوج آسمان نیز فخر فروشد و می‌خواهم که اگر هر زندگی باید به رنگی باشد، رنگ من، عشق تو باشد و اگر هر جانی را باید عطری باشد، جان من فقط بوی محبت تو را دهد. شاهد نیکو خصال خورشید وش من! زیر باران که راه می‌روم آن چنان که رسم مردمان روزگار است طراوت عشق تو را به باران مانند می‌کنم ولی زود از گفتار خود شرمم می‌آید و با خود می‌گویم کدام باران می‌تواند نماینده طروات و شادابی عشق به تو باشد؟ اگر قیاسی شاید و باید، باران را بایست با عشق سنجید. و اگر در شبی صاف، ستاره‌های آسمان را می‌نگرم و دل به خیال عشق می‌سپارم، رؤیاهای کودکانه‌ام مرا به دنبال یافتن آن ستاره پرنوری که تو را می‌ماند، ترغیب می‌کند اما عشق مواج و خروشان کجا و سوسوی ستاره‌ای در آسمان هر چقدر هم که زیبا باشد کجا؟ من را برای عشق به تو و ماندگاری بر آن و فرونی آن در هر لحظه و زمانی، هزار هزار دلیل است و از آن میان یکی آن است که جان و روح و دلم تشنه عشق توست و این آتش درونی را جز آب گوارای عشق تو درمانی نیست. تا ابد در جان شیفته و مشتاق من خواهی ماند و ترانه‌های جان من همگی نغمه‌های عشق توست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:47  توسط ...... 

کسی برای من نوشته است آیا کسی که چنین از جان برایش می نویسی، بخشی از جان او هستی؟ و من با خود می‌اندیشم برای آن که ادعای عشق ورزی می‌کند، عیب است که حتی عشق را در ازای عشق طلب کند. مگر وقتی جان آدمی با عشق کسی پیوند خورد، محبت را دیگر می‌توان مشروط به عشق محبوب کرد؟ این که دیگر عشق نیست، سوداگری است. من عشق را چنین خوش دارم حتی اگر اشتیاق و سوز دائم باشد در طلب یاری که نیم نگاهی نیز ندارد به حال عاشق.

چه می‌توان گفت در باره کسی که چون لقمه ای بر می دارد و در دهان می‌گذارد، با خود می اندیشد که این لقمه در وجود من چه خواهد شد؟ آیا به اندیشه در باره یار، یاد محبوب، حرارت عشق، اشک فراق، شوق دیدار، سوز هجر بدل خواهد شد؟ و با خود می گوید اگر جز این باشد، هدر دادن روزی خداست و کفران نعمت او.

من عشق را چنین خوش می‌دارم و بر سر چنین عهدی ماندگارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:26  توسط ...... 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که:
فقط باشد
زندگی کند
لذت ببرد
و نفس بکشد...

به این می گویند : عشق...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:25  توسط ...... 

سرمایه عمر ادمی یک نفس است

ان یک نفس از برای یک هم نفس است

با هم نفسی گر نفسی بنشینی

مجموع حیات عمر ان یک نفس است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:25  توسط ......  | 

هر کسی خانه خود را با چیزی تزیین می کند و من نیز خانه عقلم را با اندیشیدن به تو، سرای روحم را با یاد تو، سراپرده جانم را با عشق تو، سرزمین وجودم را با محبت تو، تمام قلبم را با مهر تو، قلمرو هستی ام را با دوست داشتن تو و روز و شبم را با خیال روی تو و حتی زبانم را با نام شیرین تو زینت می دهم و لحظه ای از عمرم را که بی تو و یاد تو سپری گردد، لحظه های هدر شده می دانم.

این چنین مهر تو بر همه جان من سایه انداخته است و خدا را بر آن شاکرم که لایق عشق قرار گرفته ام.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:24  توسط ...... 

بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم...

تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم...

با تو من مالک دنیام...

بی خیال غربت غم ...

بی خیال نور فردام...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:23  توسط ......  |